در میان تمام داستانهای خیانت، طمع و فروپاشی که در جهان Red Dead Redemption 2 روایت میشود، هیچ خط داستانی به اندازه تراژدی قبیله واپیتی (Wapiti Indian Reservation) بازتابدهنده چهره تاریک و حقیقی تاریخ آمریکا نیست. خط داستانی بومیان آمریکا در فصل ششم بازی، دیگر درباره سرقت یا فرار یاغیها از دست قانون نیست؛ بلکه روایتی سوزناک از انقراض یک فرهنگ، نسلکشی سیستماتیک و مردمی است که زمین، هویت و فرزندانشان قربانی حرص و آز تمدن جدید شده است.
در مرکز این درام تاریخی، پیرمردی فرزانه به نام بارانِ بارنده (Rains Fall) و پسر ارشدش پروازِ عقاب (Eagle Flies) قرار دارند. این خط داستانی، آینهای است که در آن، آخرین جرقههای انسانیتِ آرتور مورگان در تقابل با جنون آخرالزمانی داچ ون در لیند محک زده میشود. در این مقاله، به موشکافی ریشههای این ایستادگی، خیانت ارتش و فلسفه صلح در برابر جنگ میپردازیم.
قبیله واپیتی سالها پیش از رویدادهای بازی، در پی جنگهای خونین با دولت آمریکا، مجبور به ترک سرزمینهای اجدادی خود و استقرار در یک قرارگاه کوچک، خشک و کممنبع در شمال نقشه شده بود. با این حال، تمدن مدرن حتی به این تکه زمین کوچک نیز رحم نکرد.
┌────────────────────────────────────────────────────────┐
│ کشف نفت در قرارگاه سرخپوستان │
│ - طمع ابرسرمایهدار بزرگ (لوون کورنوال) │
└───────────────────────────┬────────────────────────────┘
│
▼ (فساد و تبانی سازمانی)
▼
┌────────────────────────────────────────────────────────┐
│ خیانت ارتش آمریکا (سرهنگ فاورز) │
│ - پیمانشکنی، تحریک قبیله و ایجاد بهانه جنگ │
└───────────────────────────┬────────────────────────────┘
│
▼
┌────────────────────────────────────────────────────────┐
│ شکاف ایدئولوژیک در قبیله │
│ - بارانِ بارنده (صلح و بقا) ◄► پروازِ عقاب (خون و جنگ) │
└────────────────────────────────────────────────────────┘
کشف نفت در زیر خاکهای قرارگاه واپیتی، کاتالیزور فاجعه بود. لوون کورنوال، سرمایهدار بدنام، با همکاری سرهنگ فاورز (Colonel Favors)، فرمانده فاسد و افتخارطلب ارتش آمریکا، نقشهای سیستماتیک برای بیرون راندن سرخپوستها طراحی کردند. ارتش با نقض عهدنامههای رسمی، دزدیدن اسبهای قبیله و قطع جیرههای غذایی، عامدانه در پی تحریک جوانان قبیله بود تا بهانهای قانونی برای یک سرکوب نظامی تمامعیار و تصاحب زمینها به دست آورد.
تقابل میان بارانِ بارنده و پسرش پروازِ عقاب، نمادی از بنبست تاریخی بومیان در برابر استعمار است. بارانِ بارنده که پیش از این پسران دیگر و همسرش را در جنگهای گذشته از دست داده، به خوبی میداند که جنگ با ارتش آمریکا به معنای نابودی کامل قبیله است. فلسفه او بر پایه «بقا به هر قیمت» و حفظ فرهنگ از طریق صلح و بردباری بنا شده است.
در سمت مقابل، پروازِ عقاب جوانی شجاع، اما به شدت خشمگین و بیتجربه است. او غرور پایمالشده قبیلهاش را بر نمیتابد و معتقد است مردن در میدان جنگ، بهتر از مرگ تدریجی در اسارت و فقر است. مأموریتهای همسفری آرتور با بارانِ بارنده در کوهستان و جمعآوری گیاهان دارویی، از عمیقترین دیالوگهای بازی درباره مفهوم از دست دادن، آرامش و پذیرش سرنوشت لبریز است. آرتور که خود در حال مرگ است، در چشمان پیرمرد سرخپوست، خرد و تسکینی را پیدا میکند که داچ هرگز نتوانست به او بدهد.
یکی از تاریکترین و تکاندهندهترین جنبههای لور فصل ششم، سقوط اخلاقی کامل داچ ون در لیند است. داچ که دیگر هیچ راهی برای فرار از دست پینکرتونها ندارد، به جای کمک واقعی به سرخپوستان، خشم پروازِ عقاب را شعلهور میکند.
آرتور مورگان با عصبانیت به داچ میگوید:
«تو اصلاً دلت برای این مردم نسوخته داچ! تو فقط داری از اونا به عنوان گوشت دم توپ استفاده میکنی تا برای خودت زمان بخری و یه آشوب درست کنی.»
داچ با سخنرانیهای کاریزماتیک و دروغین خود، جوانان واپیتی را به سمت حملههای انتحاری به ارتش و چاههای نفت سوق میدهد. برای داچ، خون سرخپوستان تنها یک اهرم فشار، یک سرگرمی و یک کاتالیزور برای ایجاد آشوب عمومی بود تا بتواند در سایه آن، آخرین سرقت خود را انجام دهد و فرار کند.
نقطه اوج این تراژدی در حمله خونین به کارخانه نفت کورنوال رقم میخورد. پروازِ عقاب و یارانش در محاصره ارتش قرار میگیرند و آرتور و چارلز اسمیت برای نجات آنها وارد معرکه میشوند. در جریان این نبرد آخرالزمانی، پروازِ عقاب برای نجات جان آرتور، خود را سپر بلا میکند و به شدت مجروح میشود.
سکانس بازگرداندن پیکر نیمهجان پروازِ عقاب به آغوش پدرش بارانِ بارنده، شکنجهگاه روحی گنگ است. پسر در آغوش پدر جان میدهد و رویای ایستادگی قبیله با خون او شسته میشود. این حادثه به آرتور ثابت میکند که ایدئولوژی داچ دیگر هیچ تفاوتی با وحشیگری ارتش و سرمایهدارانی چون کورنوال ندارد.
در نهایت، اراده بارانِ بارنده برای صلح و بقا پیروز میشود، اما به بهای از دست دادن پسرش و سرزمین اجدادیاش. با کمکهای بیدریغ آرتور و بهویژه چارلز اسمیت، بازماندگان قبیله واپیتی شبانه قرارگاه را ترک کرده و به سمت مرزهای شمالی کشور، یعنی کانادا فرار میکنند؛ جایی که شاید از چنگال لویاتان سرمایهداری آمریکا در امان باشند.
اگر در بخش اپیلوگ بازی با شخصیت جان مارستون به ایستگاه قطار آنزبورگ بروید، میتوانید بارانِ بارنده را ملاقات کنید که برای سفری کوتاه بازگشته است. او پیرتر، غمگینتر اما همچنان باوقار است. او به جان میگوید که قبیلهاش در کانادا در آرامش نسبی زندگی میکند. آخرین ایستادگی سرخپوستها در لور بازی، یک پیروزی نظامی نبود، بلکه یک پیروزی اخلاقی و روحی بود؛ گواهی بر اینکه تمدن جدید شاید بتواند زمینها را تصاحب کند و بدنها را در هم بشکند، اما هرگز نمیتواند اراده و روحِ برخاسته از طبیعتِ بومیان را به زانو درآورد.
این لور و موشکافی داستانی بخشی از آرشیو بزرگ پایگاه داده بازی Red dead redemption 2 در پلتفرم دانشنامه Gwiki است.
ورود به دانشنامه مرجع بازیمقالات بخش Lore Hub به موشکافی عمیق لایههای داستانی بازیها میپردازند. اگر هنوز بازی Red dead redemption 2 را به اتمام نرساندهاید، احتمال افشای داستان برای شما وجود دارد.