جان مارستون (John Marston) یکی از کلیدیترین اعضای کمپ و قهرمان بخش پایانی (Epilogue) بازی است که داستان خروج او از سایهی داچ و تلاشش برای ساختن یک زندگی عادی، پل ارتباطی اصلی با نسخهی اول بازی است.
جان در سال ۱۸۷۳ متولد شد. مادرش یک روسپی بود که در حین زایمان درگذشت و پدرش یک مهاجر نابینای دائمالخمر بود که وقتی جان ۸ ساله بود کشته شد. جان به یک دارالتادیب فرستاده شد اما فرار کرد و در سن ۱۲ سالگی، در حالی که نزدیک بود توسط مردم به جرم دزدی لینچ (اعدام خودسرانه) شود، توسط داچ نجات یافت. داچ به او تیراندازی، اسبسواری و زنده ماندن را آموخت. جان بعدها با ابیگیل آشنا شد و پسری به نام جک به دنیا آوردند، اما جان که آمادگی پذیرش نقش پدر را نداشت، برای یک سال کمپ را رها کرد؛ اقدامی که تیره شدن روابط او با آرتور را به همراه داشت.
در ابتدای بازی، جان پس از گم شدن در کولاک کوهستان و زخمی شدن توسط گرگها (که رد زخمهای معروفش را به جا میگذارد)، نیاز به نجات دارد. در طول فصول مختلف، او به مرور به بیهودگی مسیر داچ پی میبرد. رابطهی او با آرتور از یک برادری پر از تنش، به یک رفاقت عمیق و فداکارانه تبدیل میشود. آرتور، جان را به چشم فرصتی برای رستگاری میبیند؛ شانس دومی که خودش هرگز نداشت. در فصل ششم، جان به هدف اصلی مایکا و میلتون برای نابودی تبدیل میشود. در نهایت، با فداکاری آرتور، جان موفق به فرار میشود. در بخش اپیلوگ، ما کنترل جان را به دست میگیریم تا شاهد تلاش او برای خرید زمین، ساختن خانه برای ابیگیل و جک، و در نهایت انتقام خونینش از مایکا بل باشیم.